|
سعی کن همیشه تنها باشی زیرا تنها به دنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت.... بگذار عظمت عشق را درک نکنی زیرا آنقدر عظیم است که تو را نابود خواهد کرد
+
تاريخ چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 5 PM نويسنده dokhistar
|
سهلام سهلام به دوستای گلمممممممممممم چطولییددددد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این مدت که نبودم خوش میگذشت؟؟؟؟ به خدا شرمنده ی
همتونمممممممممم .... این مدت همش تو facebookمیچرخیدم دیگه آپ نمیکردم
ولی همه ی کامنتارو میخوندمممممممممم....دیکه به اسراره یکی از دوستام
اومدم به آپممم انقد دلم تنگ شده بود واسه وبمو دوستامممممم..... به همتون سر میزنمممممممممم...... قول میدمممممممممم...... فعلا بای
+
تاريخ دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 10 PM نويسنده dokhistar
|
۱)سعی کنید روز ها استراحت کنید تا شبها راحت بخوابید! ۲)در نزدیکی تخت خوابتان صندلی بگذارید تا اگر از خواب بیدار شدید روی آن بنشینید و استراحت کنید! ۳)ایستادن به رفتن.نشستن به ایستادن و خوابیدن به نشستن اولویت دارد! ۴)کار امروز را به فردا موکول کنید و کار فردا را به پس فردا! ۵)اگر حس کار کردن به شما دست داد کمی صبر کنید تا این حس از ذهن شما رد شود! ۶)از همه دیرتر سر سفره بروید و زودتر بلند شوید تا زحمت چیندن و جمع کردن سفره به شما تحمیل نشود! ۷)در میهمانی ها حتما با خود بالش ببرید شاید فرصتی برای استراحت به دست آورید!
+
تاريخ دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 10 PM نويسنده dokhistar
|
+
تاريخ سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 6 PM نويسنده dokhistar
|
چه طو مطولیدد..؟؟؟؟؟؟خوفید....؟؟دیشب خوش گذشت..؟؟بچه های خوبی بودید...؟؟؟باریک.. راستی خریدای عیدتونو کردید...؟؟؟؟ از همه مهم تر آجیلاتونو تموم کردین...؟؟؟؟؟ من که دارم تمومشون میکنم مامانمم که همش میگه نخور... ولی من یواشکی کار خودمو میکنم .... شما از این کارا نکنیدااا....جیزه.... وای مطلب اصلی یادم رفت.... چیزه..... . . ....یادم رفت...... . . . . . وای چی بود.... . . . . . چند لحظه صبر کنید داره یادم میاد.... . . . . . آهان.... . . . . یادم اومد . . . . تفلدت مبالک..وای نه تفلد نبود که....انقد که جشن گرفتم دیگه قاطی کردممم.... . . . . آهان فهمیدم . . عیدتون پیشاپیش مبالک..... سال خوبیو واستون آرزو میکنم لحظه ی سال تحویل منم دعا کنین.... منم همه ی دوس جونامو دعا میکنم که همشون همیشه سالم باشنو به آرزوهاشون برسن.... یه چیز دیگه...خواهش میکنم وقتی آپ میکنین منو خبر کنبن....از این به بعد تا خبر نکنید نمیام پس خبر کنید تا سال دیگه بای....
+
تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 1 PM نويسنده dokhistar
|
سهلام سهلاممم...خوبید دوستای گلم....؟؟؟
چه خبراا؟؟ بالاخره پس از سال ها و قرن ها اومدم تا به آپم.... این دفعه داستان گذاشتم... حالا برید بخونید حالشو ببرید.... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد.. او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست. مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد... اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود. بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟» مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.» ((پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير!)) چه طور بود....؟؟؟؟؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن۱:پنج شنبه تفلد داداشیمه..... پ.ن۲:چهار شنبه سوری مواظب خودتون باشید.... پ.ن۳:دوستای گلم هم که لینک نیستند بگن لینکشون کنم... پ.ن۴:راستی همیشه گفتم بازم میگم...بابا وقتی که آپ میکنید خبرم کنید بعد نمیام از دستم ناراحت هم میشین..... پ.ن۵:آهنگ وبم قشنگه...؟؟؟؟؟؟ پ.ن۶:نظر یادتون نره..... بای........
+
تاريخ دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 2 PM نويسنده dokhistar
|
سهلام سهلام به دوست جونام....خوبید..؟؟؟خوشید..؟؟؟؟؟؟چه خبرا...؟؟؟
امروز اومدم به آپم حالا مگه میشد بعدشم که وصل شد داداشم نشت بازی کنه..... ای خدااااااااااااااااااااااااا........................ با هزارتا جنگو دعوا خب اینارو بیخی... امروز تفلد فانی جونمههههههه...... ایول دی جی بترکون.... حالا کادو از طرف تمام دوست جونااااا به آجی جونم..... اون وسطیه فانیه...... اوه اوه کیک یادم رفت..... تفلد تفلد تفلدت مبارک مبارک مبارک تفلدت مبارک بیا شمعارو فوت کن که صد سال زنده باشی تو وبش جشن نگرفته..... آخه چرااااا...؟؟؟؟ بیخیال خودم براش گرفتم..... راستی هر کی تو این ماه به دنیا اومده تفلدش مبارک.....داداشمم اسفندیه خلاصه مبارک دیگه.... یه چیز دیگه از smtخبر ندارید....؟؟؟ معلوم نی کجاست...؟ وبشو هم حذف کرده.... smtاومدی بی خبر نرو.... من دیگه میرم داداشم منو کشت انقد که گفت پاشو بای....
+
تاريخ جمعه ششم اسفند 1389ساعت 8 PM نويسنده dokhistar
|
گفت روی دیوارو درختان دیدم بازهم خندیدم... گفت دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد... آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید...!!! بغلش کردمو بوسیدمو با خود گفتم:وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان میفهمی پنج وارونه چه معنا دارد...!
+
تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 10 PM نويسنده dokhistar
|
سهلام سهلام به دوستای گلم....
چه خبراااا... چه کارا می کنید..؟؟؟ اصلا میدونید داستان ولنتاین چیه یا چرا این روزو به هم کادو میدید.... حالا گوش کنین میخوام داستان ولنتاینو واستون بذارم.. داستان ولنتاین از این قرار که.. در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران ، در روم باستان فرمانروایی بوده است به نام کلودیوس دوم . کلودیوس ، عقاید عجیبی داشت ، از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد ؛ از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قد غن می کند. کلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان نداشت . اما کشیشی به نام والنتیوس ( همان ولنتاین خودمان ) ، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد . کلودیوس دوم از این جریان خبر دار می شود و دستور می دهد که ولنتاین را به زندان بیاندازند . ولنتاین در زندان عاشق دختر زندان بان می شود . سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق با قلبی عاشق اعدام می شود بیا بیا آها بیا ماشاالله...
اینم کادوی دوستای گلم
خب دیگه بای
+
تاريخ شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 6 PM نويسنده dokhistar
|
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟
آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه : سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام …. پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.... قشنگ بود نه..؟ نظر یادتون نره...
+
تاريخ پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 2 PM نويسنده dokhistar
|
|